X
تبلیغات
رایتل

این هفته ، هفته گرامیداشت مقام زن هست و امروز روز مادر . 


این روز فرخنده و بزرگ را به تمام مادران سرزمینم تبریک می گویم .


انشاءالله که حضرت خانم فاطمه زهرا (س) پشت و پناه شما باشند .



یادی هم از مادرانی کنیم که بین ما نیستند و در بهشت ابدی خدا منزل دارند . روحشون شاد .

 

از همین جا فاتحه ای رو نثار روح این عزیزان می کنیم .


اللهم صل علی محمد و آل محمد 



تاریخ : یکشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1393 | 07:19 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (1)

در اینکه برف و باران از نعمت های الهی هستند ، شکی نیست و ما خدا رو به خاطر این روزها شاکریم . خب بعد از بارش برف خیلی از مشکلات رو در فصل گرما نخواهیم داشت (انشاءالله) . مثل کم آبی ، گرمای طاقت فرسا در تابستان و یا کمبود آب برای زمین های کشاورزی و...

اما در حال حاضر مساله اصلی این هست که ما انتظار چنین برفی رو نداشتیم و با مشکلات زیادی رو به رو شدیم . خطر ریزش سقف خانه های قدیمی تر ، مسدود بودن راه های ارتباطی ، قطع شدن مداوم برق و ...

تا حالا سقف بعضی از کارگاه ها و بعضی اماکن دیگر فرو ریخته و بعد از بارش هم به علت یخ زدگی احتمال ریزش بیشتر خواهد بود .

امروز هوا کمی بهتر بود و بارش زیادی نداشتیم . همه ما امیدواریم که بتونیم خیلی زود آفتاب رو ببینیم و مشکلات پیش آمده رو برطرف کنیم . 

چند لحظه پیش یه سری به بیرون زدم و چند عکس از حیاط و کوچه گرفتم . 

این هم عکس ها ....




به هر حال این روزها هم تبدیل به خاطراتی خواهند شد که هیچ وقت فراموششان نمی کنیم . 


امیدوارم پسرهای اتاق درس یاسین هر جا که هستند ، سلامت و تندرست باشند و بتونیم خیلی زود همدیگر رو ببینیم . خوش باشید بچه ها ...



ادامه مطلب
تاریخ : سه‌شنبه 15 بهمن‌ماه سال 1392 | 05:38 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (1)
زندگی خواب لطیفی است که گل می بیند

اضطراب و هیجانی است که انسان دارد

زندگی کلبه ی دنجی است که در نقشه خود

دو سه تا پنجره رو به خیابان دارد

گاه با خنده عجین است و گهی با گریه

گاه خشک است و گهی شر شر باران دارد

زندگی مرد بزرگی است که در بستر مرگ

به شفابخشی یک معجزه ایمان دارد

زندگی حالت بارانی چشمان تو است

که در آن قوس و قزح های فراوان دارد

زندگی آن گل سرخی است که تو می بویی

یک سرآغاز قشنگی است که پایان دارد



برچسب‌ها: شعر، زندگی، احساس، باران
تاریخ : چهارشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1392 | 08:43 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)


مولای من! تو را امام غریب می‌نامند، می‌دانم بد میزبانی بودند و در مهمان‌نوازی وفا نکردند.


مولای من! بعد از گذشت روزگار، حال تو میزبان ما هستی؛ تو میزبان گریه‌ها و نیازها؛ غم‌ها و دلتنگی‌های ما هستی.
تو که غریبی را احساس کرده‌ای! حال غریبه‌ها به آستان کرم تو چشم دوخته‌اند و به دستان پر مهرت توسل کرده‌اند.

مولای من! می‌خواهم از زائرانی بگویم که جاده به جاده و شهر به شهر گذشته‌اند تا نفسی مهمان شوند و از می عشق تو بنوشند.

مولای من! می‌خواهم از سنگفرش آستان مقدّست بگویم که سجده‌گاه قدوم مهمانانت شده است؛
از کبوتران عاشقی که گرداگرد حرم پاک تو می‌چرخند و تو را طواف می‌کنند؛
از نسیم بگویم که بیرق گنبدت را بوسه‌ باران می‌کند و عطر دلربای تو و اشک تمنای زائرانت را به اوج افلاک می‌برد.

مولای من! می‌خواهم از آسمان بگویم که هر روز نه، هر ساعت نه، هر لحظه و ثانیه از تو جان می‌گیرد و در پیشگاه شکوه تو جان می‌دهد.

ای آفتاب مهربانی! می‌خواهم از خورشید بگویم که هر طلوع با انوار خود به پنجره فولاد تو چنگ می‌زند و از ضریح تو نور می‌گیرد.

ای حجت خدا! خوش به حال جاده که از قدوم زائرانت بغض تنهایی خود را می‌شکند و خاک پایشان را به سینه زخم‌آلود خود می‌زند که عمری است از طواف تو جا مانده است.

خوش به حال رواق‌ها، درها و دیوارهایی که از نفس مهمانانت پَِر می‌گیرند و به ضریح پاک تو می‌رسند.خوش به حال مناره‌ها و کاشی‌ها!

حال در سوگ سالروز عروج و ماندگاری جاودانه تو ای شمس‌الشموس، از راه دور به میعادگاه عاشقی تو چشم دوخته‌ایم تا از جام کرامتت جرعه‌ای بنوشیم. ما را بی‌نصیب مگردان.


آمین



تاریخ : چهارشنبه 11 دی‌ماه سال 1392 | 06:02 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (1)

وقتی ماه محرم از راه می رسد ، قلبمان در سینه تندتر می زند ؛ گویا قصد پرواز دارد .

گویی این قلب دیگر متعلق به تو نیست ، از جایی دیگر به این حجم کوچک تبعید شده است .

وای خدای من چه شور و چه غوغایی ، همه حسین گویان به عشق مولا عزادارند .

این روزها دیگر کوچک و بزرگ معنا ندارد ، همه ماتم دارند ، همه از مظلومیت می گویند...

همه می داند بر سر طفل بی گناه چه آوردند .

آخر کینه تا به کجا ؟؟؟

کاش آن روز در کربلا بودیم ....

کاش جرعه ای آب بود ....

کاش مردانگی و آزادگی کاروان سبز کربلا در همان زمان به چشم کافران می آمد ...

راستی اگر ما در کربلا بودیم ، چه می کردیم ؟؟؟











تاریخ : دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 | 06:04 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (2)
 

پروردگار من، گناهانم زبانِ مرا بند آورده و رشته‌ی سخنم را از هم گسسته است و من عذری اقامه نتوانم کرد. پس همچنان اسیرِ گرفتاری و گروگانِ کردار خویشتنم. در میان گناهان سرگردانم، و از مقصد خود بیراه شده‌ام و دستم از چاره کوتاه است…

ای مولای من، بر من رحمت آور که به صورت بر زمین افتاده‌ام و از راه لغزیده‌ام. به حِلم خود از نادانی‌ام درگذر، و به احسان خود از بدکرداری‌ام، که به گناه خود اقرار دارم و به خطای خود معترفم. اینک این دست من و این سَرِ من که برای قصاص از خود آن را با فروتنی تسلیم کرده‌ام. بر پیری‌ام و پایان گرفتنِ روزگارم و نزدیک شدنِ مرگم و ناتوانی و درویشی و بیچارگی‌ام رحمت آور.

مولای من، به من رحم کن آن گاه که پایم از دنیا بریده شود، و یادم از خاطر آفریدگان برود، و همچون کسی که یکباره از یاد رفته است، به جمع فراموشان درآیم.

مولای من، آن گاه که چهره و حالتم دگرگون شود و جسمم بپوسد و اندامم پاره گردد و بندبند وجودم از هم بگسلد، بر من رحمت آور، که وای بر غفلت من از آنچه در پیش رو دارم.

دعای پنجاه و سوم صحیفه سجادیه

روزنامه اطلاعات



تاریخ : جمعه 17 آبان‌ماه سال 1392 | 09:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)

ای آنکه از خیانت های چشم آگاه است و از پنهانی های دل با خبر!‌

ای آنکه آینده را می‌داند و نیامده را می‌شناسد!

ای آنکه او را جز او نمی‌شناسد و از او جز او خبر ندارد!

ای آن که زمین را از آب انباشت و هوا را با آسمان مسدود کرد!

ای کسی که مهربانترین نام ها و کریم ترین اسم ها از آن اوست!

ای بخشنده‌ای که عطاهایش هرگز تمام شدنی نیست، جاده کرامتش انتها ندارد و باران مهرش توقف نمی‌پذیرد!

ای آنکه در ازای ناسپاسی من، محرومم نکرد و تدارک حرمان ندید!

خطاهای من گسترش یافت ولی رسوایم نساخت.

گناهانم عظیم شد ولی آبرویم را نبرد.

لغزش هایم فزونی گرفت، و او پرده حیثیتم را ندرید.

مرا غرقه در نافرمانی خویش دید، ولی شهره بدنامی‌ام نکرد.

ای آنکه بر سواد معاصی من قلم ستر کشید و پرده آبرویم را به گناه فاحش ندرید!

ای آنکه با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد؛ و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم!

ای آنکه به ایمان هدایتم کرد پیش از آنکه من شکر در مقابل نعمت را بشناسم!

ای آن که در ذلت خواندمش و عزتم بخشید!

در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.

در تنهایی صدایش زدم و جمعیتم بخشید.

در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.

در فقر خواستمش و غنایم بخشید.



برچسب‌ها: دعای عرفه
تاریخ : سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1392 | 02:29 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)



برچسب‌ها: زندگی، زیبا، باران، نسیم، رویا
تاریخ : سه‌شنبه 16 مهر‌ماه سال 1392 | 07:00 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (4)

این شعر زیبا رو ماهان عزیز در پاسخ به پست قبل برای ما فرستادند و از آنجا که زیباست، دلم نیامد در بخش نظرات باقی بماند. امیدوارم شما هم خوشتان بیاید.

سلام ای غریبه ی همیشگی! 

مرا که می شناسی؟ 

منم همان که با تو همکلاسی ام 

همان که با تو سال ها 

مسافر غریب راه بوده است 

و رد پای چشم های هردومان 

به سوی تخته ی سیاه بوده است 

من و تو سال های سال 

کنار هم نشسته ایم 

ولی هنوز دست هایمان غریبه مانده اند 

وچشم هایمان برای هم 

ترانه های دوستی نخوانده اند 

میان ما 

همیشه یک پل شکسته بوده است 

و دست هایمان برای یک شروع 

همیشه خسته بوده است 

نگاه ما برای هم 


همیشه مثل یک علامت سوال 

مانده است 

و این جدایی غریب 

هزار خط فاصله نشانده است 

تو تا به حال 

حساب کرده ای اگر 

دودست از دودست کم شود 

جوابمان همیشه صفر می شود؟ 

همیشه صفر

به هیچ کس نگو که من برای تو 

دلم همیشه تنگ می شود 

و هر زمان که غایبی 

دلم هزار راه می رود 

هزار رنگ می شود ! 

تو تا به حال 

حساب کرده ای 

دودست 

ضرب در دودست 


چهار دست می شود؟ 

چقدر ساده است حل مسئله! 

اگر چه سال هاست ما 

برای حل آن کنار هم نشسته ایم 

و آخرش طلسم مان شکست 

و تا ابد، علامت سوال محو شد... 

مجددا سلام آشنای لحظه های من! 

از این به بعد 

مرا به نام کوچکم صدا بزن ...



برچسب‌ها: شعر، غریبه، همکلاسی
تاریخ : دوشنبه 8 مهر‌ماه سال 1392 | 08:41 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)
 پا به پای کودکی هایم بیا
کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن
باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو
با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر
عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی
با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان
لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم
در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ
ماجرای بزبز قندی و گرگ 

غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خنده های کودکی پایان نداشت

هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود
ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !
همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای؟
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روزهای گرم و سرد
سادگی هایم به سویم باز گرد!

سروده دکتر مجدالدین میرفخرایی، متخلص به گلچین گیلانی



تاریخ : دوشنبه 8 مهر‌ماه سال 1392 | 06:18 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (2)

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند

مردم صدای آمدنت را شنیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو

آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند

ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت، آقا امام رضا (علیه السلام) مبارک باد.

ای کاش من هم یک کبوتر بودم و الان تو حرمتون، دور سرت پر می زدم، آقا جان.



تاریخ : دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1392 | 08:08 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)
1 2 3 4 5 >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آذر دانلود