X
تبلیغات
رایتل



برچسب‌ها: نصایح، بزرگان، سخن، پند، لقمان
تاریخ : یکشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1394 | 03:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (2)
 

پروردگار من، گناهانم زبانِ مرا بند آورده و رشته‌ی سخنم را از هم گسسته است و من عذری اقامه نتوانم کرد. پس همچنان اسیرِ گرفتاری و گروگانِ کردار خویشتنم. در میان گناهان سرگردانم، و از مقصد خود بیراه شده‌ام و دستم از چاره کوتاه است…

ای مولای من، بر من رحمت آور که به صورت بر زمین افتاده‌ام و از راه لغزیده‌ام. به حِلم خود از نادانی‌ام درگذر، و به احسان خود از بدکرداری‌ام، که به گناه خود اقرار دارم و به خطای خود معترفم. اینک این دست من و این سَرِ من که برای قصاص از خود آن را با فروتنی تسلیم کرده‌ام. بر پیری‌ام و پایان گرفتنِ روزگارم و نزدیک شدنِ مرگم و ناتوانی و درویشی و بیچارگی‌ام رحمت آور.

مولای من، به من رحم کن آن گاه که پایم از دنیا بریده شود، و یادم از خاطر آفریدگان برود، و همچون کسی که یکباره از یاد رفته است، به جمع فراموشان درآیم.

مولای من، آن گاه که چهره و حالتم دگرگون شود و جسمم بپوسد و اندامم پاره گردد و بندبند وجودم از هم بگسلد، بر من رحمت آور، که وای بر غفلت من از آنچه در پیش رو دارم.

دعای پنجاه و سوم صحیفه سجادیه

روزنامه اطلاعات



تاریخ : جمعه 17 آبان‌ماه سال 1392 | 09:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)

ای آنکه از خیانت های چشم آگاه است و از پنهانی های دل با خبر!‌

ای آنکه آینده را می‌داند و نیامده را می‌شناسد!

ای آنکه او را جز او نمی‌شناسد و از او جز او خبر ندارد!

ای آن که زمین را از آب انباشت و هوا را با آسمان مسدود کرد!

ای کسی که مهربانترین نام ها و کریم ترین اسم ها از آن اوست!

ای بخشنده‌ای که عطاهایش هرگز تمام شدنی نیست، جاده کرامتش انتها ندارد و باران مهرش توقف نمی‌پذیرد!

ای آنکه در ازای ناسپاسی من، محرومم نکرد و تدارک حرمان ندید!

خطاهای من گسترش یافت ولی رسوایم نساخت.

گناهانم عظیم شد ولی آبرویم را نبرد.

لغزش هایم فزونی گرفت، و او پرده حیثیتم را ندرید.

مرا غرقه در نافرمانی خویش دید، ولی شهره بدنامی‌ام نکرد.

ای آنکه بر سواد معاصی من قلم ستر کشید و پرده آبرویم را به گناه فاحش ندرید!

ای آنکه با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد؛ و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم!

ای آنکه به ایمان هدایتم کرد پیش از آنکه من شکر در مقابل نعمت را بشناسم!

ای آن که در ذلت خواندمش و عزتم بخشید!

در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.

در تنهایی صدایش زدم و جمعیتم بخشید.

در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.

در فقر خواستمش و غنایم بخشید.



برچسب‌ها: دعای عرفه
تاریخ : سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1392 | 02:29 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)



برچسب‌ها: زندگی، زیبا، باران، نسیم، رویا
تاریخ : سه‌شنبه 16 مهر‌ماه سال 1392 | 07:00 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (4)

آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست ، زیرا   :

اگر بسیار کار کند ، می‌گویند احمق است  !

اگر کم کار کند ، می‌گویند تنبل است !

اگر بخشش کند ، می‌گویند افراط می‌کند !

اگر جمع گرا باشد ، می‌گویند بخیل است !

اگر ساکت و خاموش باشد ، می‌گویند لال است !!!

اگر زبان‌آوری کند ، می‌گویند ورّاج و پرگوست !

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکار است !

و اگر نکند می گویند کافر است و بی‌دین !

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز ازخداوند نباید از کسی ترسید .

پس آنچه باشید که دوست دارید .

 

شاد باشید ؛


مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود ...




برچسب‌ها: حکیمانه، شیخ بهایی
تاریخ : جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392 | 10:22 ق.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (4)
تاریخ : جمعه 11 مرداد‌ماه سال 1392 | 05:35 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند . اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد .
جهانگرد پرسید
: لوازم منزلتان کجاست ؟...
زاهد گفت
: مال تو کجاست ؟
جهانگرد گفت
:من اینجا مسافرم .
زاهد گفت
: من هم .  



تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1392 | 02:02 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (1)

زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است...

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی . روز اول ، پسر بچه ۳۷ میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است ... بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می تواند عصبانیتش را کنترل کند ، یکی از میخ ها را از دیوار در آورد . روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت : « پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن .دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود .وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی ، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است .



تاریخ : یکشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1392 | 07:51 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (1)

با توجه به این که دیگر به آخر امتحان ها و فرا رسیدن تعطیلات طولانی تابستان نزدیک می شویم و از طرفی مهم ترین دغدغه ی اولیا و دانش آموزان آن ها گذراندن اوقات فراغت کودکان و نوجوانان در این ایام می باشد . بهتر دیدم تا به مقاله ای در این مبحث اشاره کنم . انشاءالله که مفید واقع شود . 

این مقاله برگرفته از وب سایت همبازی می باشد .  

با تشکر از مدیریت سایت . 

شاید تلاش برای سرگرم کردن فرزندان در طول تعطیلات تابستان برای برخی والدین همانند یک کابوس باشد.

 

در این مقاله به نکاتی چند جهت کمک به بهتر سپری شدن تابستان اشاره شده است:

برنامه های تفریحی و ورزشی مدارس و مراکز تفریحی اطراف محل زندگی خود را برای فرزندانتان، بررسی کنید.

سعی کنید کل روز را برنامه ریزی نکنید. این کار شما را خسته خواهد کرد. بچه ها به این مقدار انگیزه هم نیاز ندارند.

بچه های کوچک تر، به اندازه بزرگ ترها، به زمانی برای استراحت و بیکاری نیاز دارند. از نوجوان خود توقع نداشته باشید که خواهان گذراندن کل تعطیلات خود همراه با خانواده شاد خود باشند. ممکن است آنها بخواهند گاهی هم کارهایی که خودشان دوست دارند انجام دهند....  

بقیه مقاله را حتما در ادامه ی مطلب مطالعه فرمایید .



ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1392 | 10:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (2)

یادمون باشه که خدا ، همیشه ، همه جا و در همه حال با ما هست و لحظه ای ما رو تنها نمیذاره ؛ حتی اون وقت هایی که ما خدا رو فراموش می کنیم.  



تاریخ : پنج‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1392 | 12:34 ق.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (1)

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد...
هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد: ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.
یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: مبادا بروی ها... کندو خیلی خطر دارد!
مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد...!
بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است.
مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.
بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.
مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!!
بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی...
مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید!
بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.
مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.
مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم...
مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!!
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت...
مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند...!
مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند...
مور را چون با عسل افتاد کار            دست و پایش در عسل شد استوار
از تپیدن سست شد پیوند او              دست و پا زد، سخت تر شد بند او
هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!
گر جوی دادم دو جو اکنون دهم            تا از این درماندگی بیرون جهم
مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است...
این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد...



تاریخ : پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1391 | 07:14 ب.ظ | چاپ | نویسنده: درویشی | نظرات (0)
1 2 >>
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.

  • آذر دانلود